گاهی دیدی نمی دونی از کجا باید شروع کنی؟
به کجا رسیدن رو می دونی اما از کجا بهش رسیدن گیجت می کنه
این ترانه رو حتما شنیدین، من ازش لذت بردم البته باید با ملودی شنیده بشه تا بدونید چی می گما.....
اما حرف توش راجع به چیزیه که ما آدما ازش دم می زنیم اما در واقع اصلا نداریمش چون قبلا یکی اومده زده برده، اما ما هنوز ادای داشتنش رو در میاریم...خداییش دروغه؟ بیاید یه ارزیابی راست و جرئت بذاریم ببینیم چند درصد از کسایی که میان اینجا قبلا غرورشون نشکسته و غرور کسی رو نشکستن....
نذار امشبم با یه بغض سر بشه
بزن زیر گریه چشات تر بشه
بذار چشماتو خیلی آروم رو هم
بزن زیر گریه سبک شی یه کم
یه امشب غرور بذارش کنار
اگه ابری هستی با لذت ببار
هنوزم اگه عاشقش هستی که
نریز غصه هات تو قلبت دیگه
غرورت نذار دیگه خستت کنه
اگه نیست باید دل شکستت کنه
نمی تونی پنهون کنی داغونی
نمی تونی یادش نباشی
به این آسونی
هنوز عاشقیو دوسش داری تو
نشونش بده اشکای جاریتو
اولیش خودم آدم بسیار مغروریم ... ادعا دارم اما هر ادعایی کردم ثابتش کردم...
خیلی وقتا رفتارم باعث شکستن یه سری آدما شده البته اون رفتار از نظر اون آدما تند بوده واسه من منش حساب می شه...
تا حالا از روی بدجنسی به غرور کسی لطمه نزدم خدا رو شکرم کسی نتونسته منو زیر پا بذاره ، آدما واسه من حد و خط کشی دارن کسی اجازه نداره از حریم خودش پاشو اینورتر بذاره، روی محبت کسی حساب باز نمی کنم، با هیج چیزی خیلی شاد نمی شم با هیچ چیزیم زیادی ناراحت نمی شم چون معتقدم خدابه همه شعور داده اما لاجرم به همه طرز استفادشو یاد نداده بعضیا همینجوری با یونولیتش به طور آکبند به خدا بر می گردونن.معتقدم تو هر خوب و بدی رو همینجا جوابشو می گیری همه آدمایی که باهام بد کردنو بخشیدم مطمئنم تو اون دنیا اگه خدا منو تو دفتر خودش صدا بزنه و بهم بگه خوب مری خانوم چه خبر منم بهش می گم سلامتی شما خوبی؟ اونم بهم می گه خوب با کسی حساب نداری؟کسی خورده برده نداره؟ منم بهش می گم نه همه رو بخشیدم به خودت اونم بهم می گه برو ... سرهم فکر کنم دو دقیقه هم باهاش حرف ندارم....
زندگی بسیار شادی دارم ازش لذت می برم، دوست دارم همش بخندم ... هنوزم با اینکه یک چهارم از یک قرن را زیسته ام اما هر روز کوچولو تر می شم... یک بار توی زندگیم بیشتر عشق رو به طور واقعی تجربه نکردم اما اونقدر سده و کوتاه و بی غل وغش بود که نمی شه وصفش کرد، ده سال پیش ازاین در دقیقا چنین دوشنبه روزی بود که به واسطه یک دوست اولین مرد دوست داشتنی زندگیم رو دیدم ام چون بسیار نوجوان بودم هرگز به حسم اعتماد نکردم و برای همین ارتباطم رو گسترده نکردم تنها به عبور اون و دیدن گذری اون بسنده کردم همچنان که به اون دل بسته می شدم مسافرتی پیش آمد و از اون برای همیشه جدا شدم و یادش همیشه توی خاطرم موند گهگاهی از اون چیزایی به گوشم می رسید اما به حسم باز هم اعتماد نداشتم تا اینکه سالها گذشت و قدم قدم از خاطرات اولین عشق و آنهم به شیوه افلاطونی دور شدم ، هرگز حتی روزهایی که اونو می دیدم رو در طی این سالها فراموش نمی کردم تا اینکه شنیدم ازدواج کرده و هر چند اونو دیگه در زندگیم نمی دیدم اما سعی کردم همون خاطرات کوچولو رو هم فراموش کنم تا اینکه امسال توی تعطیلات نوروز همدیگه رو بعد از ده سال پیدا کردیم و عجیب این بود که اون حس بعد از این همه سال به همون اندازه تازه بود با این تفاوت که هر دومون خیلی پخته تر شده بودیم، با هم حرف زدیم مثل دو تا دوست قدیمی که اصلا براشون جنسیت مهم نیست ،جالبه اولین سوالایی که از هم پرسیدیم راجع به ازدواج و بچه هامون بود هردومونم به هم دروغ گفتیم من گفتم یه دختر دارم اونم گفتم یه دوقلو داره چون همدیگه رو دورا دو می شناختیم از حال و احوال و کار و درس هم پرسیدیم و تبریک عید و خداحافظی...اصلا ته دلمم یه ذره به اینکه می تونه به من ربط پیدا کنه فکر نکردم خیلی خوشحال شدم که زندگی خوبی داره چون از منم بزرگ تر بود تا اینکه تماس دوباره ش همه چیزو عوض کرد بهم حرف عجیبی زد... گفت سالای اول رفتنت می گفتم هرگز نمی بخشمت ... به خاطر اینهمه سال که به من تنهایی دادی ... هرگز به خاطر رفتنت نمی بخشمت ... هر چی جلوتر رفتم بیشتر از همه بریدم ... گفتم یه روز پیدات می کنم،خیلی دنبالت گشتم اما کمتر نشونه ازت پیدا کردم کنارم بودی اما نمی دیدمت، پسر عمه هات دوستای صمیمی من بودن اما ازشون می پرسیدم سر حرف رو جمع می کردن .... من فقط می شنیدم.... اما بخشیدمت پذیرفتم دست خودت نبود ،باید می رقتی، اما حالا به خاطر آخرین کارت نمی بخشمت فکر نمی کردم ... گوشی رو قطع کرد و من با یه دنیا ابهام موندم... می تونستن حدس بزنم منظورش از کار آخرم ازدواج بود اونم چیزی که حقیقت نداشت واسه همین بهش زنگ زدم ... گوشی رو برداشت بی مقدمه گفتم تویی که الان بابا شدی ، شوهر یه زنی حق نداری منو به خاطر حق طبیعیم سرزنش کنی همش به این فکر می کردم که اون نباید دیگه به چیزی فکر کنه که پروندش مدتهاست که بسته شده ... گفت تو نگران من نباش من نه پدرم نه شوهر تو برو زندگیتو کن که مادری و همسر... شده بود مثل فیلمای هندی باورم نمی شد که اینا داره جلوی چشم من اتفاق می افته انگار یکی آب یخ ریخت تو سرم صدام در نمی اومد بهش گفتم دروغ گفتی؟گفت نمی خواستم بفهمی چقدر دوستت داشتم ،چون تو لایقش نبودی تا حالا تو عمرم آدمی به این صراحت کلام ندیده بودم مغرور و بی انصاف ، گفتم مطمئنی؟گفت آره تو اصلا اونقدر ارزش نداشتی که من ده سال فکرشو کردم برو به زندگیت برس، منم دهنمو باز کردم گله و شکایت وقتی فهمید منم مثل خودش دروغ گفتم شروع کرد به بد و بیراه گفتن به من .... بگذریم ... ما دیگه هیچکدوم آدمای ده سال پیش نیستیم اما دیگه نمی خوایم ده سال دیگه هم بگذره ...بعد از این همه سال عشق اول هم بودن فهمیدیم هیچکس نمی تونه جای ما رو واسه هم بگیره فعلا هم داریم مذاکره می کنیم چون فاصله ها بینمون عمیقه البته به لطف خدا درستش می کنیم....
لعنت به جاده ها اگه معنیشون جدایی باشه