تبليغاتX
این اتاق کاغذی

این اتاق کاغذی

یکی هست این روزها که بودنش عین نبودنش است...یکی که دستهایم می خواهد از میان بر ش دارند اما  اینگونه نابود کردنش در ازای رنجی که به چشمهایم داده چیزی نیست،یکی این روزها هست که همه آرزو می کنند کاش برود...زمزمه های قلبشان را می شود از چشمانشان خواند و نفرت پنهان شده در نگرانی هایشان ،نفرتی که هر چند کمرنگ است اما  برای از میان برداشتن قلبی که تیک تاکش را می شود شنید کافیست،یک نفر این روزها هست که خواب را از چشمانشان دزدیده،لبخند را از لب ها برداشته و گوشه ی تاقچه خاطرات کودکی قاب کرده است،یک نفر این روزها بهانه ی گفتن حرف های از جنس زهرمار شده....یک نفر این روزها تمام دغدغه اش نشستن کنار پنجره و نگاه کردن به تابلوی بی حرکت ساختمان های آن سوی دیوار است،محکوم به تماشای یک منظره ی ثابت که گاهی چند کبوتر بدرنگ از این سو به آن سویش می دوند،یک نفر این روزها هست که باید نباشد اما چگونه اش را نمی داند...

+ نوشته شده در 90/11/07 20:37 توسط ماری مهاجر |


یکی بود ،یکی نبود...باز هم قصه با همین عبارت تکراری آغاز می شود و جنگ قدیمی میان فلاسفه را به یاد می آورد،آنجا که حتما باید یکی نباشد تا دیگری نفس بکشد،بخندد،بخوابد،خلاصه زندگی کند....اما این یکی نبود، امروز درد بزرگی ست،نمی دانی آن که نیست تویی یا آن که می خواهی باشد اما نیست...حتما در زندگی گذشته ام من در تجسد یک خواب بوده ام چه می دانم یا شاید یک سایه یا خاطره یک عشق ناکام مانده برای دختری پشت یک پنجره با چارچوب گلی...شاید هم یک سوفسطایی بوده ام یا یک دندان افتاده از دهان یک ماموت بر زمین بر اثر جنگ بر سر ادامه ی بقا،هر چه بوده ام آدم نبوده ام...چون آدم بودن را نمی فهمم،نمی فهمم چرا باید باشم وقتی نیستم،وقتی اسمم هست اما فکرم را به هیچ جایشان نمی گیرند..من حاضرم برای آدم نبودن بجنگم...من حاضرم یک جهش ژنتیکی نا تمام باشم و در یک آزمایشگاه متروکه در زیرمین یک قلعه در روسیه کمونیستی در جنگ جهانی اول یا دومش فرقی نمی کند بوی نا گرفته باشم ، حاضرم پله ی شکسته ی یک نردبان باشم اما آدم نباشم...من همان تصور غلط فرویدم...من همان آن به یغما رفته ی هایدگرم،من همان کابوسهای آدلرم...من من نیستم اگر آدم باشم...

+ نوشته شده در 90/11/02 12:32 توسط ماری مهاجر |


سلام ای امید نا امید شده ،سلام ای بی نظیرترین دلیل تنهایی،سلام ای همه ی شب های خیال کسی را داشتن اما افسوس از جای خالی او،کجا رفتی که من اینهمه به انتظار خودم نشستم و نیامدم،در انتظار خودم که تو بودی و تویی که خودم بودی... کجایی ای وصله ی ناجور سرنوشت خدایان که عذابت هر روز نداشتن توست، هر روز نبودنت و من که ناخن می کشم بر پوسته ی تنهاییم...کجایی ای من نابود شده ی من،می دانم که دیگر هرگز نمی آیی و من هر لحظه ضجه می زنم این لحظه های لال را...

پاییز از تقویم این سرنوشت نمی رود انگار ،کسی چه می داند چقدر غم کنج خانه دلم لانه دارد،تو یادگار کودکیم بودی...یادگار زندگیم... و من خاطراتت را با پنجه ی آهنین سرنوشتم روی درخت این سینه کنده ام....

چشمانت سایه انداخته بر تمام زندگیم...سایه روشنی به بزرگی و پهنای کویر

دلم برای آن چهره ی قدیمی و ساده ،آن مهربان چشمان خوابیده به زیر ابروهایت تنگ شده،دلم می خواهد میان خواندن این آواز قدیمی گریه کنم ... (دامن کشان ساقی می خواران از کنار یاران.......) دلم می خواهد میان گریه کردن سرم به روی شانه هایت باشد ،دلم چقدر می خواهد بودی...می ماندی و با خنده و گریه هایم می خندیدی ...دلم می خواست مهربان تر از این جاده ها....جاده های این دیار نام آشنا باشی،دلم می خواست تنها نباشیم تا از روی تنهایی دلهامان برای هم پربکشد،دلم می خواست خیلی چیزها عوض می شد،دلم می خواست اینقدر نامهربان نباشی تا من از غصه از نامهربانی رفتنت  شب ها را می توانستم بخوابم ،دلم می خواست در خانه ات سنگی نبود...

+ نوشته شده در 90/10/12 13:14 توسط ماری مهاجر |


 

حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن یکی بود یکی نبود. یکی بود یکی

 نبود داستان زندگی ماست . همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود . در

 اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن با هم ساختن . برای بودن یکی

 باید دیگری نباشد. هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود

 ، که یکی بود ، دیگری هم بود . همه با هم بودند . و ما اسیر این قصه کهن

 برای بودن یکی ، یکی را نیست می کنیم . از دارایی ، از آبرو ، از هستی

 . انگار که بودنمان وابسته نبودن دیگریست

+ نوشته شده در 90/10/12 11:37 توسط ماری مهاجر |


نبود...پيدا شد...آشنا شد...دوست شد...مهر شد...گرم شد...عشق شد...يار شد...تار شد...بد شد...رد شد...سرد شد...غم شد...بغض شد...اشك شد...آه شد...دور شد...گم شد

                                                                                                             درد شد .....

درد را از هر طرف که نوشتم باز هم درد بود...

+ نوشته شده در 90/10/10 10:40 توسط ماری مهاجر |


گيرم که باخته ام !!! اما کسي جرات ندارد به من دست بزند يا از صفحه بازي

بيرونم بيندازد، شوخي نيست من شاه شطرنجم !!!

تخريب مي کنم آنچه را که نمي توانم باب ميلم بسازم...

آرزو طلب نميكنم، آرزو ميسازم...

لزومي ندارد من هماني باشم که تو فکر مي کني ، من هماني ام که حتي فکرش

را هم نمي تواني بکني ...

لبخند مي زنم و او فکر ميکند بازي را برده ، هرگز نمي فهمد با هر کسي

رقابت نمي کنم...

زانو نمي زنم، حتي اگر سقف آسمان ، کوتاهتر از قد من باشد ! زانو نمي

زنم، حتي اگر تمام مردم دنيا روي زانوهايشان راه بروند ! من زانو نمي

زنم...

درگير من نشو، همـدم نميشوم.....!!

+ نوشته شده در 90/10/08 19:8 توسط ماری مهاجر |


مي خوام بازم شروع كنم

 

ماييم و نوای بی نوايی بسم اله اگر حريف مايی

+ نوشته شده در 90/10/08 12:25 توسط ماری مهاجر |


شاید خیلی وقته از زندگی می گذره قرن ها سالها و دوره های متوالی که از پشت هم می گذرن نمی دونم چرا دوست دارم متوقف بشه همه چیز و من یه نفس راحت بکشم .....

می گن زندگی در جریانه اما روندش اینجا اینقدر کند و مونوتون می گذره که من گاهی به زنده بودن شک می کنم

 

چند هفته ایه که از جشنواره کودک و نوجوان که امسال توی همدان بر گزار شد می گذره من هنوزم تو حال و هوای او روزام  هم خوش گذشت هم بد بعد از کلی سختی که برای ضبط کردن کار کشیدم و روبرو شدن با آدمایی که باهاشون روبرو شدن برام یه روزی سخت بود درسای بزرگی گرفتم

اول همه اینکه خدا از اونی که فکر می کردم بهم نزدیک تره ...از رگ گردن از نفس از همه اینا بهم نزدیک تره همه چی رو چه خوب و چه بد به موقع بهم می ده موقعی که فکرشم نمی کنی اما وقتی بهش فکر می کنی می بینی درست سر وقت بوده خدا خیلی به موقع دستامو می گیره

قصه مثل فیلمای ملودرام از یه تلفن شروع شد

- جشنواره کودک و نوجوانه ....مری نمی خواد کار بفرسته

کار ؟ من کجام ؟کی ؟ کی به کیه؟ 

- جشنواره است بشین یه سوژه پیدا کن و بنویس

بدجوری بهش فکر می کردم به اینکه تا حالا تو حوزه کودک و نوجوان کار نکردم

یه سوژه درست وسط مهمونی سر میز شام یقه ام رو گرفت رسیدم خونه با بابا در میون گذاشتم خیلی استقبال کرد آخرین شبای ماه رمضون درست توی همون شبا بود که دختر کوچولی صمیمی ترین دوست دوران بچگیم عمل قلب داشت یه پام بیمارستان بود یه پام خونه تا اینکه زیر عمل قلب رفت و ما مهمون داشتیم تا صبح نشستم و نوشتم جذابیت کار توی متنش بود توی چیزی که واسه نوشتنش خودم به خودم حسودیم شد متن داستان راجع به یه پسر بچه است که توی شب تولدش از مادربزرگش یه کتاب کهنه کادو می گیره و توی مهمونی به مادربزرگش می گه که به کتاب و قصه هیچ علاقه ای نداره و سر و صداهایی از کتاب می شنوه سرو صداها مربوط به اهالی شهر قصه است و اون توسط قصه گویی مادربزرگش به شهر قصه ها سفر می کنه و در اونجا با رویارویی با شخصیت ها متوجه می شه که  دیوسیاه تمام مادرا رو از شهر قصه دزدیده و با خودش برده و ... تمام دیالوگ ها موزون و ریتمیکه ...حالا 

به محض نوشتن متن و تموم شدنش با یکی از دوستام توی انجمن گویندگان تماس گرفتم و بهش گفتم یه نمایش رادیویی دارم ضبط می کنم و احتیاج به چند نفر دارم که هم صداهای خوبی داشته باشن و هم بازیگری بدونن...

چند جلسه با اونا تمرین کردم و روزای قبل از ضبط بود که بازیگر نقش اصلیم گفت که به دلایلی نمیاد من هم که ماجرا برام حیثیتی بود یکساعت نشده یه گروه جدید رو آوردم که الان با هم خیلی دوستای خوبی هستیم تمریناتمون رو شروع کردیم و فقط ۲ ساعت قبل از ضبط تونستم همه شون رو کنار هم جمع کنمُ قرار ضبط روز دوشنبه بود روزای قبلش به خاطر تعطیلات عید فطرتعطیل بود و سورپرایز اصلی این بود که من درست با ربع قرن زندگی تونستم به جایی راه پیدا کنم که شاید عده ای توی خواب هم نبینن به یه عشق به جایی که کسانی که مشغولش هستن باهاش زندگی می کنن بله درستهرادیو تمرینم توی اتاق شماره ۱ تمرین بود جایی که می شد از فضاش فهمید خیلی قدیمیه برام خیلی شیرین بود بعد از تمرین ضبط داشتم قلبم اونقدر تند می زد که فکر می کردم همه حرکتش رو می بینن بالاخره رفتیم توی استودیوی ضبط جایی که نامش برای همه اهالی رادیو آشناست استودیو ۸ قدیمی ترین استودیوی رادیو با چندین سال عمر ... نمی دونم چطور از حسم باید بگم وقتی قشنگ تر شد که فهمیدم آ دمای مهم رادیو دارن باهام کار می کنن اما قشنگیش تلخ بود چون خیلی اذیت شدم تا تونستم اعتمادشون رو جلب کنم خیلی سختی کشیدم خیلی حرف و متلک شنیدم  اما سخت تر می شدم برای کار کردن...حالا سانسور می کنم که کیا اومدن و کیا رفتن چقدر با گروه مشکل داشتم نهایتش این شد که بهمون گفتن که کارتون می ره جشنواره و شما ۹ مهر روز جمعه ساعت ۱۰ صبح توی یه سالن اجرا دارین جزئیات نا معلوم پوستر و بروشورا طراحی شد با کیفیت عالی اما فقط بروشور چاپ شد روز ۵شنبه ساعت ۸ صبح از میدان ارک تهران مقابل رادیو حرکت آغاز شد ۳ گروه خوش و خرم و دوست با هم حرکت کردیم تا اونجا هم کلی خوش گذشت تا پای مبارکمان به همدان محترم رسید و من که به هیچ چیزی به اندازه اجرا فکر نمی کردم پا در کفش کرده و گفتم باید سالن اجرا رو ببینم و مسئولین محترم نیز گفتند که امکان ندارد یکی از دانشجوهای بابا که دوست خیلی خوب خودم هم هست ادامه داره

 

+ نوشته شده در 89/08/05 16:38 توسط ماری مهاجر |


گاهی دیدی نمی دونی از کجا باید شروع کنی؟

به کجا رسیدن رو می دونی اما از کجا بهش رسیدن گیجت می کنه

این ترانه رو حتما شنیدین، من ازش لذت بردم البته باید با ملودی شنیده بشه تا بدونید چی می گما.....

اما حرف توش راجع به چیزیه که ما آدما ازش دم می زنیم اما در واقع اصلا نداریمش چون قبلا یکی اومده زده برده، اما ما هنوز ادای داشتنش رو در میاریم...خداییش دروغه؟ بیاید یه ارزیابی راست و جرئت بذاریم ببینیم چند درصد از کسایی که میان اینجا قبلا غرورشون نشکسته و غرور کسی رو نشکستن....

 

نذار امشبم با یه بغض سر بشه

بزن زیر گریه چشات تر بشه

بذار چشماتو خیلی آروم رو هم

بزن زیر گریه سبک شی یه کم

یه امشب غرور بذارش کنار

اگه ابری هستی با لذت ببار

هنوزم اگه عاشقش هستی که

نریز غصه هات تو قلبت دیگه

غرورت نذار دیگه خستت کنه

اگه نیست باید دل شکستت کنه

نمی تونی پنهون کنی داغونی

نمی تونی یادش نباشی

به این آسونی

هنوز عاشقیو دوسش داری تو

نشونش بده اشکای جاریتو

اولیش خودم آدم بسیار مغروریم  ... ادعا دارم اما هر ادعایی کردم ثابتش کردم...

خیلی وقتا رفتارم باعث شکستن یه سری آدما شده البته اون رفتار از نظر اون آدما تند بوده واسه من منش حساب می شه...

تا حالا از روی بدجنسی به غرور کسی لطمه نزدم خدا رو شکرم کسی نتونسته منو زیر پا بذاره ، آدما واسه من حد و خط کشی دارن کسی اجازه نداره از حریم خودش پاشو اینورتر بذاره، روی محبت کسی حساب باز نمی کنم، با هیج چیزی خیلی شاد نمی شم با هیچ چیزیم زیادی ناراحت نمی شم چون معتقدم خدابه همه شعور داده اما لاجرم به همه طرز استفادشو یاد نداده بعضیا همینجوری با یونولیتش به طور آکبند به خدا بر می گردونن.معتقدم تو هر خوب و بدی رو همینجا جوابشو می گیری همه آدمایی که باهام بد کردنو بخشیدم مطمئنم تو اون دنیا اگه خدا منو تو دفتر خودش صدا بزنه و بهم بگه خوب مری خانوم چه خبر منم بهش می گم سلامتی شما خوبی؟ اونم بهم می گه خوب با کسی حساب نداری؟کسی خورده برده نداره؟ منم بهش می گم نه همه رو بخشیدم به خودت اونم بهم می گه برو ... سرهم فکر کنم دو دقیقه هم باهاش حرف ندارم....

زندگی بسیار شادی دارم ازش لذت می برم، دوست دارم همش بخندم ... هنوزم با اینکه یک چهارم از یک قرن را زیسته ام اما هر روز کوچولو تر می شم... یک بار توی زندگیم بیشتر عشق رو به طور واقعی تجربه نکردم اما اونقدر سده و کوتاه و بی غل وغش بود که نمی شه وصفش کرد، ده سال پیش ازاین در دقیقا چنین دوشنبه روزی بود که به واسطه یک دوست اولین مرد دوست داشتنی زندگیم رو دیدم ام چون بسیار نوجوان بودم هرگز به حسم اعتماد نکردم و برای همین ارتباطم رو گسترده نکردم تنها به عبور اون و دیدن گذری اون بسنده کردم همچنان که به اون دل بسته می شدم مسافرتی پیش آمد و از اون برای همیشه جدا شدم و یادش همیشه توی خاطرم موند گهگاهی از اون چیزایی به گوشم می رسید اما به حسم باز هم اعتماد نداشتم تا اینکه سالها گذشت و قدم قدم  از خاطرات اولین عشق و آنهم به شیوه افلاطونی دور شدم ، هرگز حتی روزهایی که اونو می دیدم رو در طی این سالها فراموش نمی کردم تا اینکه شنیدم ازدواج کرده و هر چند اونو دیگه در زندگیم نمی دیدم اما سعی کردم همون خاطرات کوچولو رو هم فراموش کنم تا اینکه امسال توی تعطیلات نوروز همدیگه رو بعد از ده سال پیدا کردیم و عجیب این بود که اون حس بعد از این همه سال به همون اندازه تازه بود با این تفاوت که هر دومون خیلی پخته تر شده بودیم، با هم حرف زدیم مثل دو تا دوست قدیمی که اصلا براشون جنسیت مهم نیست ،جالبه اولین سوالایی که از هم پرسیدیم راجع به ازدواج و بچه هامون بود هردومونم به هم دروغ گفتیم من گفتم یه دختر دارم اونم گفتم یه دوقلو داره چون همدیگه رو دورا دو می شناختیم از حال و احوال و کار و درس هم پرسیدیم و تبریک عید و خداحافظی...اصلا ته دلمم یه ذره به اینکه می تونه به من ربط پیدا کنه فکر نکردم خیلی خوشحال شدم که زندگی خوبی داره چون از منم بزرگ تر بود تا اینکه تماس دوباره ش همه چیزو عوض کرد بهم حرف عجیبی زد... گفت سالای اول رفتنت می گفتم هرگز نمی بخشمت ... به خاطر اینهمه سال که به من تنهایی دادی ... هرگز به خاطر رفتنت نمی بخشمت ... هر چی جلوتر رفتم بیشتر از همه بریدم ... گفتم یه روز پیدات می کنم،خیلی دنبالت گشتم اما کمتر نشونه ازت پیدا کردم کنارم بودی اما نمی دیدمت، پسر عمه هات دوستای صمیمی من بودن اما ازشون می پرسیدم سر حرف رو جمع می کردن .... من فقط می شنیدم.... اما بخشیدمت پذیرفتم دست خودت نبود ،باید می رقتی، اما حالا به خاطر آخرین کارت نمی بخشمت فکر نمی کردم ... گوشی رو قطع کرد و من با یه دنیا ابهام موندم... می تونستن حدس بزنم منظورش از کار آخرم ازدواج بود اونم چیزی که حقیقت نداشت واسه همین بهش زنگ زدم ... گوشی رو برداشت بی مقدمه گفتم  تویی که الان بابا شدی ، شوهر یه زنی حق نداری منو به خاطر حق طبیعیم سرزنش کنی همش به این فکر می کردم که اون نباید دیگه به چیزی فکر کنه که پروندش مدتهاست که بسته شده ... گفت تو نگران من نباش من نه پدرم نه شوهر تو برو زندگیتو کن که مادری و همسر... شده بود مثل فیلمای هندی باورم نمی شد که اینا داره جلوی چشم من اتفاق می افته انگار یکی آب یخ ریخت تو سرم صدام در نمی اومد بهش گفتم دروغ گفتی؟گفت نمی خواستم بفهمی چقدر دوستت داشتم ،چون تو لایقش نبودی تا حالا تو عمرم آدمی به این صراحت کلام ندیده بودم مغرور و بی انصاف ، گفتم مطمئنی؟گفت آره تو اصلا اونقدر ارزش نداشتی که من ده سال فکرشو کردم برو به زندگیت برس، منم دهنمو باز کردم گله و شکایت وقتی فهمید منم مثل خودش دروغ گفتم شروع کرد به بد و بیراه گفتن به من .... بگذریم ... ما دیگه هیچکدوم آدمای ده سال پیش نیستیم اما دیگه نمی خوایم ده سال دیگه هم بگذره ...بعد از این همه سال عشق اول هم بودن فهمیدیم هیچکس نمی تونه جای ما رو واسه هم بگیره فعلا هم داریم مذاکره می کنیم چون فاصله ها بینمون عمیقه البته به لطف خدا درستش می کنیم....

لعنت به جاده ها اگه معنیشون جدایی باشه

+ نوشته شده در 89/04/15 17:28 توسط ماری مهاجر |


اگه فاصلـــه افتاده

اگه من با خودم سردم

تو کاری با دلم کردی

که فکــرشم نمی کردم

چه آسون دل بُریدی

از دلــی که پای تو گیــره

که از این بدترم باشی

واسه تو نفسـش میره

نمی ترسم اگه گاهــی دعــامون بــی  اثــر می شه

همیـشـه  لحظۀ آخـــر خـــدا نزدیکتر می شه

تو رو دستِ خودش دادم

که از حـالم خبــر داره

که حتی  از تو چشماشـو یه لحظه برنمی داره

+ نوشته شده در 89/04/15 0:19 توسط ماری مهاجر |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

بهمن 1390

دی 1390
آبان 1389
تیر 1389
اردیبهشت 1389
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
شهریور 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387



پیوندها

شیطون بلا
مانی(تک برگ)
انجمن جنوبگان
امیرشعر
sahel
حميد رضا آفريده
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin